عباس اقبال آشتيانى

422

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

داشت قريب به پنجاه هزار نفر از سواران ترك و فارسى ولى چون از مردم فارس كه به زور و قوت و سركشى مشهور بودند اطمينان نداشت جماعتى از اصفهانيان را سمت قراولى خود داده بود و ايشان را بر فارسيان ترجيح مىنهاد و حتى المقدور اجازه نمىداد كه اهالى فارس حمل اسلحه كنند . چون در شيراز جهت خود دستگاه سلطنتى باشكوه ترتيب داد به خيال افتاد تا ايوانى نظير ايوان مداين بنام خود برپاكند و در اين كار خرج بسيار كرد و بيشتر حاصل ماليات فارس را در اين راه مصرف نمود ولى قبل از آنكه آن بنا به انتها رسد دولت او به انجام آمد . با اين حال شيخ ابو اسحاق مردى سخت‌كش و مغرور و ستم‌پيشه و عياش بود ، حتى در مقابل خطر دشمن نيز دست از عيش و نوش برنمىداشت چنان كه در موقع محاصرهء شيراز بدست امير مبارز الدين غالب اوقات را در خواب مستى سر مىكرد . در موقع ورود امير مبارز بشيراز از آشوب و غوغاى واردين سر از بستر خمار برداشت و پرسيد اين هنگامه چيست گفتند فرياد نقارهء امير مبارز الدين است گفت : هنوز اين مردك ستيزه روى گران‌جان نرفته است . « موقعى ديگر شيخ امين الدين جهرمى كه نديم مقرب شاه بود روزى شاه را گفت بيا تا بر بام تماشاى بهار و تفرج شكوفه‌زارها كنيم كه عالم رشك بهشت برين و زمين غيرت كارگاه چين شده و شاه را بدين بهانه بر بام كوشك برآورد . شاه ديد كه درياى لشكر در بيرون شهر مواج است . پرسيد كه چه مىشود . وزير گفت كه لشكر محمد مظفرست . شاه تبسمى كرد كه عجب ابله مرد كيست محمد مظفر كه در چنين نوبهارى خود را و ما را از عيش و خوشدلى دور مىگرداند و اين بيت از شاهنامه بخواند و از بام فرودآمد : بيا تا يك امشب تماشا كنيم * چو فردا رسد فكر فردا كنيم ( تذكرهء دولتشاه ص 293 ) با تمام اين احوال فارس در ايام او و حكومت ساير افراد خاندان اينجو آباد و از جهت نعمت و ثروت با عصر اتابكان سلغورى دم برابرى مىزد و چون امير شيخ در تربيت اهل علم و ادب مىكوشيد شعرا و علماى معتبر گرد او جمع بودند و مشهورترين اين جماعت خواجه شمس الدين محمد حافظ شاعر بلند فكر شيرازى و نظام الدين عبيد اللّه زاكانى و شمس فخرى اصفهانى صاحب كتاب معيار جمالى و مفتاح ابواسحاقى باشند كه شيخ را مدح و پس از قتلش مرثيه گفته‌اند و حافظ اوضاع فارس را در ايام شيخ در اين چند بيت خلاصه مىكند : بعهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحاق * بپنج شخص عجب ملك فارس بود آباد نخست پادشهى همچو او ولايت‌بخش * كه جان خلق بپرورد و داد عيش بداد دگر بقيه ابدال شيخ امين الدين « 1 » * كه يمن همت او كارهاى بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد « 2 » كه در تصنيف * بناى كار مواقف بنام شاه نهاد

--> ( 1 ) - شيخ امين الدين مراد و از خواص دربارى شيخ ابو اسحاق بوده و عبيد زاكانى را با او حكاياتى است ( 2 ) - مقصود قاضى عضد الدين عبد الرحمن ايجى متوفى سال 756 عالم و متكلم معروف مؤلف كتاب مواقف و تأليفات ديگر است كه قسمتى از شرح حال او را سابقا ( صفحهء 351 و 419 ) ذكر كرده‌ايم و بازهم در فصل بعد از او گفتگو خواهيم نمود .